تبليغاتX
عبور ممنوع


عبور ممنوع

باید ها و نباید های زندگی

امشب شب قدر و شب رحمت الهيه ! شبي كه هزاران بار با شب هاي ديگه متفاوته ! نمي دونم آيا من با اين همه گناه و معصيت مي تونم اميدوار باشم كه تو اين شب مورد رحمت و مغفرت الهي واقع مي شم يا نه ؟ اما همين يه نكته كه مايوس بودن از بخششه خدا خودش يه گناه بزرگ محسوب مي شه منو اميدوار مي كنه كه باز هم در روزگار عمر اميد به الطاف و كراماته حق تعالي داشته باشم .

تو پست قبلي گفته بودم كه "باز هم مي نويسم" ؛ سر قولم هستم اما نه تو اين وبلاگ! حقيقتش با خودم خيلي وقته فكر مي كنم مگه يه نويسنده تو دوره عمر خودش فقط يه عنوان كتاب مي نويسه ؟ مگه از اول تا آخره عمر فقط تو يه قالب و نگاه بايد حرف بزني ؟ خب معلومه كه نه ! به همين دليل تصميم گرفتم نوشتن تو وبلاگ "عبور ممنوع "رو همين جا ختم كنم و بعد از اين با اسم و رسم جديد تو عالم مجازي قلم بزنم ! نمي دونم مطالبم اگه خوب يا اگه بد بود اما همه حرف دلم بود و تجربيات سالهاي زندگي ! اگه اين گفته هاي كوتاه تاثير مثبت حتي تو يه لحظه زندگيه يك نفر داشته موجبه رضايت و آرامشه قلبيه منه و اگر هم وقت و لحظه هاي خوب شمارو با خوندنه اونها گرفتم ازتون معذرت ميخوام ...

خدا نگهداره همه دوست و رفيق هاي خوبي كه منو تو اين يه سال و نيمه گذشته صميمانه همراهي كردن . اسم و رسم جديد خودم رو واستون اعلام مي كنم . انشاالله ...

نوشته شده در 88/06/19ساعت 21:40 توسط مردم| |

باور كنين تو اين يك ماه و نيمه فقط دارم نگاه مي كنم به اين جامعه سي ساله متخلق به اخلاق اسلامي !

بازهم مي نويسم ! فقط همين ...

نوشته شده در 88/04/31ساعت 23:52 توسط مردم| |

تو اين يك ماه گذشته سعي كردم هيچي ننويسم تا همون مطلب پست " سرنوشت ما " هميشه پيش رويه شما باشه و آويزه گوشه خودم ! الان كه بعد اين مدت اومدم مطلب جديد رو بنويسم همون پست رو خوندم ، انگاري همه حرفهائي كه گفته بودم زبانه حاله همين روزها بوده !

گفتم خدايا : حالا پس چي بايد بگم ؟ چي فكر مي كردم و چي شد ؟ اين همه مردم ، اين همه شور و اشتياق ، اين همه عشق و حضور ، اين همه اميد و آرزو !

نكنه يه عده فكر كردن مي تونن مردم رو بازي بدن ! نكنه يه عده فكر كردن مي تونن عقيده مردم رو عوض كنن ! نكنه يه عده فكر كردن مي تونن راي مردم رو جابجا كنن ! نكنه يه عده فكر كردن حضور مردم تشريفاتيه و سربند كنكه ! نميدونم ؛ شايدم اونها واسه موندن در قدرت درست فكر كرده باشن !

اما من هنوزم سر حرفهاي گذشته خودم هستم ، من هنوزم معتقدم مشكل ما خود مائيم ! شايد از نجابت ما ، شايد از جهالت ما ، شايد از ساده انگاريه ما و يا شايدم از تعصبات دينيه ما يه عده خوب دارن سوء استفاده مي كنن !

به هر حال وقته نشستن و خيره شدن و تو خود رفتن و سرخوردگي نيست ، سرنوشت ما در گرو همت ماست هموني كه گفتم !



نوشته شده در 88/03/26ساعت 16:54 توسط مردم| |

باز موقعه انتخاب فرا رسيد ، باز موقعه شنيدن حرفها رسيد ، باز موقعه ديدن رفتارها رسيد ، باز موقعه دادنه وعده ها رسيد ، باز موقعه زدنه لبخندها رسيد ، باز موقعه درآمدن به شكله همه خوبي ها رسيد و باز موقعه سرنوشت ما رسيد!

سي ساله كه هر سال به دليلي ميريم واسه انتخاب ، ميريم به اميدي كه شرايط رو تغيير بديم ، ميريم به اميدي كه وضعيت اجتماع رو بهبود بديم ، ميريم به اميدي كه گذشته ها رو فراموش كنيم و آينده بهتر رو ببينيم!

اما چرا اوني كه فكر مي كنيم پيش نمياد ؟ چرا هر روز شرايط اجتماع ما سخت تر مي شه ؟ چرا هر روز اميد ما به آينده كمتر مي شه ؟ ميدوني چرا !؟

چون نگاه به گذشته نداريم! چون مطالعه تاريخ نداريم! چون عبرت آموزي از رخدادها نداريم! چون تحليل واقعي از شرايط نداريم ! چون عادت كرديم يا با احساسات و يا با تعصبات سرنوشت خودمون رو رقم بزنيم!

بيايم به جايه احساسي شدن ، به جايه تعصب به خرج دادن ، به جايه سرخوردن و بي تفاوت شدن ، به جايه دلسرد شدن و روگردوندن ، به جايه همه اين چيزائي كه فقط يه عده رو خوشحال مي كنه و به قدرت مي رسونه يه كم همت كنيم و از همين حداقل هايه باقي مونده از حقوق اجتماعيه خودمون بهره بگيريم و شرايط رو تغيير بديم! يقين بدونيم كه از نشستن و خيره شدن چيزي عايد من و تو نمي شه ! سرنوشت ما در گرو همت ماست!



نوشته شده در 88/02/25ساعت 20:31 توسط مردم| |

بعضي وقتا مي موني كه بين بد و بدتر كدوم رو انتخاب كني ، بعضي وقتا مي موني كه بين رفتن و موندن كدوم رو انتخاب كني ، بعضي وقتا مي موني كه بين گفتن و سكوت كدوم رو انتخاب كني اصلاً بعضي وقتام مي موني كه بين بد و خوب كدوم رو انتخاب كني ، آره حتي همون خوبه رو هم بعضي وقتا مجبوري رهاش كني كه چي ، بد از بدتر پيش نياد !

تو زندگيه همه ما اين لحظه ها پيش مياد ، واقعاً مي مونيم كه راه چيه ؟ چاره چيه ؟ چيكار كنيم اين بدش نياد ! چيكار كنيم اون بدش نياد ؟ همون كه ميگن : اينطرفم بزنيم درد مياد اونطرفم بزنيم درد مياد ! 

همين پدري كه سالها سختيه معاش و تامين آينده تورو كشيده ، همين مادري كه سالها سختيه رشد و تربيت تورو كشيده ، همين خواهري كه از كوچيكي با هم بزرگ شدين و هم صحبت لحظه هاي سخته دلگيريه تو بوده و همين برادري كه پشتت تو جامعه بهش گرم بوده و خيلي جاها همتش راه گشايه زندگيت شده رو مجبوري از كنارشون عبور كني بر خلاف اون خواسته دلت ! برخلافه اون ميله باطنت !

همه ما هزينه مستقل شدن و بايد بپردازيم اما مواظب باشيم كه نقطه هاي شكست از همين تلنگراي كوچيك كه به پوسته نازك احساس درون همديگه مي زنيم ايجاد مي شه ! قبول دارم كه شالوده زندگيه آينده رو محكم بايد پي ريزي كني و شريك زندگيت به حمايت تو دلبسته اس اما نكنه كه بي فكري كني و پلهاي محبت خونوادگي رو خراب كني، هر كسي تو زندگي ارزش خودشو داره !

نوشته شده در 88/02/18ساعت 12:4 توسط مردم| |

حالا ديگه سالها از اون دوره ميگذره ، زمانه خيلي فرق كرده ، هر روز يه اسمي داره و هر صنف و گروهي واسه خودشون تو تقويم سال يه جائي رو رزرو كردن ! روز فلان و هفته بهمان ! البته مخالف نيستم به نظرم خيلي هم خوبه كه هر سال يادي مي شه از هر قشر و گروهي كه جامعه وامدار زحمات و تلاش اوناست . 

اون موقع روز خاصي به نام معلم نبود ، كسي هم به فكر اين حرفها نبود ، سال شروع مي شد و به نيمه مي رسيد و آخرشم به انتها تازه والدين يادشون مي اومد از مدرسه بچه ها ! خيلي هنر مي كردن يكي دو دفه اونم يكي شون مي اومد مدرسه كه ريز نمرات رو بگيره ، همين !

الان ديگه نمي دونم از اون معلماي قديمي از اون جمع با صفا از اون دوستان بي همتا كسي هست يا نه ؟ تا وقتي سر كلاس بوديم و دوره تحصيل رو سال به سال پشت سر ميذاشتيم هيچ متوجه خوبي و يكرنگي و صداقت اونها نمي شديم ! شيطنت هاي بچه گونه و شر و شوريه نوجووني نميذاشت قدر محبت ها و زحمت هاي اونهارو بدونيم ! اما حالا حتماً هممون ميدونيم !

حالا ديگه اگرچه كه رنگ تشريفات چهره روز معلم رو پوشونده اما همين كه يادمون ميمونه از اونها تشكر كنيم و روزهاي واپسين سال ازشون حلاليت بطلبيم بازهم غنيمته ! اونائي كه نيستن يادشون بخير و اونائيم كه هستن چراغ زندگيشون پرفروغ ...

نوشته شده در 88/02/11ساعت 0:28 توسط مردم| |

هنوزم تو اين دياره غربت نشونه هاي دوستي رو ميشه ديد ، هنوزم تو اين واديه ظلمت روزنه هاي نور رو ميشه ديد ، هنوزم تو اين سختيه محنت گرمايه محبت رو ميشه حس كرد و هنوزم تو اين تلخيه نقمت سايه رحمت رو ميشه درك كرد !
بعضي ها تو زندگي چنان از لطف الهي برخوردار مي شن كه شايد باورش واسه خودشونم مشكل باشه اما من و شما كه از دور نگاه مي كنيم اوج اين بزرگي رو حس مي كنيم . تو اين دنياي پر از گناه ، تو اين دنياي پر از نفاق ، تو اين دنياي پر از ريا ، بودن و ديدن كسائي كه فارغ از همه بديها مورد لطف خدا واقع مي شن نشون از يكرنگي و صداقتشون داره !
ما كه هنوز در پيچ و خم اين زمانه بي انتها به دنبال يه حجت ، يه دليل ، يه چيزي شبيه معجزه مي گرديم كه خودمون رو قانع كنيم واسه درك و پذيرش حتي كم ترين وظيفه دين خدا اگه چشم ها رو باز كنيم و خوب به درون اين جامعه خيره بشيم نه يكي كه شايد ده ها نمونه از حجت هاي الهي رو ببينيم كه مثل آينه اون نور خدائي رو به اجتماع بازمي تابن !
اين رو نوشتم تا اوني كه خودش نمي دونه چه نعمت بزرگي رو خدا بهش داده قدر بدونه و شكرانه اين لطف بزرگ در نشر و بسط اندوخته هاي كتاب خدا همت كنه !

نوشته شده در 88/01/30ساعت 6:2 توسط مردم| |

حداقل سي ساله كه داستانه تكراريه فوتبال رو تو اين كشور مي خونيم و مي بينيم ! همين دورخيز كردن هاي هميشگي برايه رفتن به جام جهاني و المپيك و آسيا و هزارون جايه ديگه ! همين خرج كردن هاي بي حساب و كتاب و بريز و بپاش هاي بي قاعده ! همين تعريف و تمجيدهاي قبل از حادثه و بد و بيراه گفتن هاي بعد از واقعه!

سي ساله كه تو زمينه هاي مختلف جلو رفتيم الا تو زمين فوتبال ! سي ساله كه با انواع مشكلات دست و پنجه نرم كرديم الا مشكل فوتبال ! سي ساله كه تو بخش هاي مختلف شخصيت سازي كرديم الا تو بخش فوتبال ! مگه كم هزينه مي كنيم ؟ يا مگه تو زمينه هاي ديگه بيشتر هزينه مي كنيم ؟ مگه كم بها مي ديم ؟ يا مگه به زمينه هاي ديگه بيشتر بها مي ديم ؟

ده نوع مربي و كمك مربي و كارشناس چي و چي ميارن و ميبرن ، اولش خوب تعريف ميكنن و طاقچه بالا ميذارن، بعدش كه كار تموم مي شه و نتيجه لازم رو نمي گيرن خودشون هزار توجيه و بهونه رو ميارن كه چنين و چنان ، توقع دارن مردم هم قبول كنن !

ميگم حداقل خوبيه ورزش و خصوصاً فوتبال به همينه كه حاصل كار اونائي كه تصميم گيرن تو اين مملكت رو همه مي بينن و زود قضاوت مي كنن و اونام مجبورن طرف رو بذارن كنار و باز يكي ديگه ! حالا ببينين اون جاهائي كه پنهونه و كسي هم كار به كارشون نداره چي خبره ؟

نوشته شده در 88/01/12ساعت 13:27 توسط مردم| |

ثانيه ها مي گذره ، ساعت ها طي مي شه ، روزها از پس هم مي رن ، هفته ها تموم مي شه ماهها مي آن و مي رن تا دوباره اسفند از راه مي رسه ، باز همون عيد و همون بهار . باز رويش سبز جوانه ها ، باز دشت و خاطره هاي قشنگ ، باز نو شدن و دور ريختنه كهنگي ها ، باز ديدن و فراموشيه افسردگي ها و باز زنده شدنه صدها آرزو و آفريده شدنه هزاران اميد !

خوبيه اسفند به همينه كه طبيعت رو آخرش مي سپره به دسته بهار ، سردي و رخوت رو به گرمي و اميد پيوند مي زنه و خودشم تو طبيعته زيبايه فروردين محو مي شه . اين رفتن و آمدن ، اين سوختن و ساختن ، اين فنا شدن و خلق كردن واسه من و تو درسه زندگيه ! كه نااميد نشيم ، كه افسرده نشيم ، كه دوباره شروع كنيم ، كه از سره نو آغاز كنيم !

اومدنه بهار با زنده شدنه اميد و آرزو همراهه ، شروعه يك ساله جديد آدم رو وادار مي كنه واسه خودش برنامه ريزي كنه ، دوباره ماهها رو يكي يكي بشمره و پشت سر بذاره ، كار و تلاش همراه با شور زندگي !مثل بهار!



نوشته شده در 87/12/30ساعت 0:20 توسط مردم| |

چرا بعضي كارها تو جامعه ما جا افتاده و با زندگيه مردم عجين شده كه حتّي درست و غلطش معلوم نيست ؟ چرا بعضي ها خودشون رو مقيّد به انجام خيلي كارها مي كنن كه حتّي ريشه و اساسش رو نميدونن ؟ چرا بعضي از رفتار ها رو تحت عنوانه رسم و آئين به نسل جديد تحميل مي كنن كه حتّي خودشونم تو راست و دروغش موندن ؟

تاكيدم روي موضوعه خاصي نيست اما اين مشكل توي همه رفتارهايه اجتماعيه ما وجود داره ، هم فردي هم جمعي . از عيد گرفته تا عزا ، از تولد گرفته تا مرگ ، از پيروزي گرفته تا شكست ، از ازدواج گرفته تا طلاق و خلاصه توي همه ظواهره پيدا و پنهانه زندگي!

توي همين چند روزه آخر سال به خيلي از كارهائي كه اطرافمون رخ ميده توجه كنين ، واقعاً انجام خيلي از اونها كه به نام رسم و آئين جا افتاده و به يك اعتقاد قلبي واسه خيلي ها تبديل شده جايه ترديد داره ! شايد البته ريشه درستي داشته اما گذر زمان و بدعت هايه روزگار شكل و ماهيتّه كار رو خيلي تغيير داده ، خيلي از ماها هم بدون توجه به اصله قضيه داريم راه خطاي گذشته هارو تكرار مي كنيم ، نه فكري نه تعمقي !

اگه خوب انديشه كني حس مي كني كه چقدر شيوه هايه نادرسته زندگي با پوسته زيبا و مقدسه دين و آئين تو وجودمون رسوخ كرده كه حتّي باورمون شده اونها ريشه آئيني و مذهبي دارن ! افسوس...


نوشته شده در 87/12/25ساعت 18:22 توسط مردم| |

دوست عزیزی در پست قبل نظری رو بیان کرده بود که به دلیل اهمّیت موضوع بهتر دونستم مطلب پست جدید رو تماماْ به پاسخ ایشون مختص کنم ، شاید خیلی از دوستایه دیگه هم باشن که علاقه به دونستنه پاسخ و نظرم در خصوصه این موضوع داشته باشن .

اگر چه که سعی می کنم در نوشتنه پست هایه "عبور ممنوع" به حاشیه های دینی و مذهبی و سیاسی موجود در جامعه امروز کمتر دامن بزنم اما به هر حال نمی تونم این واقعیت رو هم نادیده بگیرم که اجتماع ما و مردم ما و قانون ما میخوان که متاثر از ارزش هایه والایه دینی باشن و به نظرم این موضوع امر مذموم و ناپسندی نیست اما نکته مهم اینه که اشتباه نکنیم خیلی از چیزهائی رو که امروز شاهدشیم تنها ظاهری از دین دارن و ما فکر می کنیم اونها عینه دین و مذهبن ! خیلی از کسا در ظاهر حرف دین و مذهب رو میزنن اما در باطن کار خودشون رو میکنن !

همه ادیان الهی برایه سعادت بشر بودن اما اینکه آیا همه اصول اونها درست پیاده شدن جایه سواله ؟ همه پیامبران الهی حرف حق زدن اما آیا اینکه همه حرفای اونها به کار بسته شدن جایه سواله ؟ همه قوانین دین ضامن خوشبختیه آدماس اما آیا اینکه همه اونها اجرا شدن جایه سواله ؟ در اینکه اصوله دین و مذهب الهی بر افکار و عقائد و دست نوشته هایه بشری برتری و رجحان داره شک نکنیم چرا که هر کس اومده چیزی گفته و نوشته ، صدقه گفتار و نوشتار خودشو به دین و مذهب پیوند زده و این بهترین گواهه این ادّعاست که ادیان و مذاهب الهی همه الگوهایه برتری بودن که تو طول تاریخ مورد استفاده درست یا غلط انسانها قرار گرفتن !

شاید خیلی ها وضعه موجود رو شاهده مثاله خودشون برایه ردّ برتری دین و مذهب بیارن ، من می گم اتفاقاْ اینها اصله دین و مذهب نیست ! خیلی هاش بدله از دین و مذهبه ! دروغ مصلحتی کجاش تو دین اومده که خیلی ها میگن و از خودشون رفع گناه می کنن ؟ باج دادن واسه کسبه قدرت و بعدشم ادعایه حجت دینی داشتن واسه خدمته به مملکت کجاش تو دین اومده که بعضی ها مرتکب می شن و منّت سر دین و مردم میذارن ؟

اگه ما معتقد به بزرگواریه امامان و ائمه ایم امر غریبی نیست ! رفتار اونها نه تنها در زمانه خودشون که در همه عصرها و نسلها بی نظیره عزیز ! وقتی شخصّیت بی مانندی چون حضرت امیر (ع) بیست و پنج سال خونه نشینی و ساده زیستی رو به دلیله علاقه خیلی ها به قدرت ترجیح بر امر حکومت و مقام میده ، وقتی انسان آزاده ای چون حضرت اباعبدالله (ع) به دلیله مشاهده انحراف در دینه خدا از همه دنیایه خودش میگذره و تن به تیغه جفایه مردمه اون روزگار میده چرا ما نباید اونهارو برتر و بزرگوارتر بدونیم؟ اگه در همه طوله تاریخه زندگیه اون عزیزان حتی یک مورد وجود داشته باشه که رفتار و منش و برخورد اونها خلافه شان و منزلت و آبرویه مردم و جامعه بوده باشه ‌میتونیم در برتریه اونها نسبت به خودمون که زندگیمون سراسر نقص و ایراده شک بکنیم ! مائی که در این روزگار و زمانه همه چیز رو با معیار و محک مادیّات میسنجیم و مقایسه می کنیم چرا نباید معنویات رو برتر و بالاتر از خودمون بدونیم؟

متاسفانه تو این سالها خیلی چیزا به اسم دین به خورد منو و شما داده شده که حالا تمیز دادنه بینه خوب و بد رو واسه منو و شما مشکل کرده ! اگه حاضر نباشیم ذره ای از فکر و اندیشه خودمون برایه درکه بهتر از دین و مذهب استفاده کنیم تنها به خودمون ظلم کردیم و بس! 

 

نوشته شده در 87/12/09ساعت 9:11 توسط مردم| |

این رسم غلط کی میخواد از جامعه ما ریشه کن بشه؟ این رویه ناصواب کی میخواد از عمل ما ترک بشه؟ این عادت نادرست کی میخواد از جانب ما رها بشه ؟ همین پیش داوری و زود قضاوت کردن رو می گم !

ماجرایه خودسوزی این بنده خدا یه باره دیگه زنگه خطر رو بصدا درآورد ، هم برای من و شما هم برایه اونا ! اونهائی که تصمیم می گیرن و فرمون میدن ، اونهائی که قدرت دارن و هر جور که بخوان عمل می کنن ،اونهائی که قلم تویه دستشونه و هر طور که بخوان می نویسن ! اونهائی که بلندگو جلویه دهنشونه و هر نحو که بخوان حرف میزنن !

من کاری ندارم این آقائی که خودشو آتیش زد و سوزوند جانباز بود یا معتاد ، روانی بود یا عاقل ، بیکار بود یا شاغل ، اما مطمئنم آدمی که مشکل نداره و سرش به زندگیش بنده هرگز نمیاد دست به این کاره خطرناک بزنه !

اما اینکه یه عده زود پیش داوری کنن و موضوع رو به اینطرف و اونطرف ربطش بدن خیلی بده ، تو همین چند روز چه حرف و حدیثی که از همه جا و همه کس راجع به این بنده خدا نقل نشد ! یکی کوبید و یکی دفاع کرد ، یکی متهم کرد و دیگری تبرئه ! که چی ؟ میخوان نفس عمل رو بد نشون بدن ، میخوان بگن این بابا تعادل نداشته که دست به این کار زده ! خب اینو همه میدونن اما آیا چاره کار همینه ؟

خیلی بده که یه روز یکی رو به جاسوسی متهم میکنن و یه روز ازش دلجوئی میکنن، یه روز یکی رو دکتر خطاب میکنن و روز دیگه حیثیت شو به باد میدن، یه روز یکی رو جانباز و رزمنده قلمداد میکنن و روز دیگه معتاد و روانی ش می کنن ! خلاصه یه روز یکی رو به عرش می برن و روز دیگه با سر به زمینش می زنن!

خوب گفته بودن قدیمیا که "زبان در کام گرفتن به از حرف نادرست" ! حالا هرکس که میخوای باش، وزیر یا وکیل یا مردم عادیه کوچه و بازار ! تا کی باید چوب این پیش داوری ها رو بخوریم ؟!

نوشته شده در 87/11/29ساعت 22:48 توسط مردم| |

این همه تلاش می کنیم که زبان دوّم رو یاد بگیریم ، این همه کوشش می کنیم که مسلّط به متونه زبان اصلی بشیم ، این همه هزینه می کنیم که فلان آزمونه تخصّصیه زبان رو قبول بشیم ، موسیقی رو اگه بتونیم با زیان خارجی گوش می کنیم ، که چی ؟ که اگه یه روز گذرمون اونطرفا افتاد کم نیاریم، شایدم اصلاْ بخاطره اینه که بتونیم بریم !

من که نمی گم بده ! خیلی هم خوبه ، راستشو بخواین خودمم مثله شما فکر می کنم ، واسه همینم ده پونزه ساله پیش که دیدم بعد اونهمه خوندن توی دوره راهنمائی تا متوسطه هنوز فرقه هی و شی رو نمی دونم رفتم شب و روز کلاس زبان ! رسوندم خودمو به حدّی که زبان تخصّصیه دانشگاه رو فقط هفت دقیقه سر جلسه امتحان بودم !

اما یه ایراده بزرگ تو کاره ما مردم خصوصاْ قشر درس خونده وجود داره ، اینقدر که وقت می ذاریم واسه فهمیدن و یاد گرفتنه زبون اونوریا واسه زبونه خودمون ارزش قائل نمی شیم ، چرا ؟ من نمی دونم ! آقا یا خانوم فارغ التحصیل می شه نمی تونه یه نامه اداری رو تو چار خط جم و جور کنه ! میره فلان جا درخواست کار بده ، میگه : میشه بفرمائین چی بنویسم ؟!

من می گم این ضعفه بزرگه آموزش و پرورش و آموزش عالیه ماست ، به جایه این همه درس و واحد هایه جورواجور باید یه کم فقط یه کم ، رویه یادگیریه زبون اصلی و مادریه محصّل و دانشجو کار کنن ! چی بگم از این همه کم لطفی و نامهربونی که در حقه این درس انشاء می کنند و می کنیم ! ایکاش یه کم تعصّب نسبت به این میراث ملّی خودمون نشون بدیم !

نوشته شده در 87/11/20ساعت 17:30 توسط مردم| |

من نمیدونم چرا یه عده همش دوست دارن از وضعه موجود تعریف و تمجید کنن ! چرا همش دوست دارن از خوبی ها بگن و بدی ها رو نبینن ! چرا همش دوست دارن به نیمه پرُه لیوان قناعت کنن ! چرا همش دوست دارن بگن همینی که هست عینه خوشبختی و سعادته ! چرا همش دوست دارن آسمون و ریسمون رو به هم ببافن تا رنگین کمون هفت رنگ رو از پشته عینکه خودشون بهت نشون بدن !

من نمیدونم چرا خیلی از اصول اولیه مردم داری و اداره امور جامعه سردرگمه ؟ نمیدونم چرا انجام یه کار از دیده یه نفر که مسئولیت داره خوبه و از دیده یکی دیگه بده ؟ نمیدونم چرا ساختنه فلان مرکزی که کار فرهنگی انجام میده تو یه شهر خوبه و تو شَهره دیگه بده ؟ نمیدونم چرا گوش کردنه  آهنگای فلان خواننده از نظره اون آقائی که مسئولیت داشته خوبه از نظر اون آقایه دیگه بده ؟ نمیدونم چرا آرایشه فلان بازیگر تو سینما خوبه تو تلویزیون بده ؟

همین کامپیوتر و نت و خیلی چیزای دیگه که ابزاره ارتباطات امروزیه هنوز جایگاه مشخصی تو اجتماعه ما نداره ! یکی میگه خوبه یکی میگه بده ! یکی میگه کُمکه تربیته یکی میگه رقیبه تربیته ! وقتی به بانکداری میرسه میگن اینترنتیه اما نوبته اطلاع رسانی که میشه میگن دُشمنه بَشریته !

چرا نمیخوایم واقع گرائی رو تو جامعه رشدش بدیم ؟ چرا نمیخوایم همونی که هست و وجود داره رو بپذیریم گرچه مطابقه میل و نظره ما نباشه ؟ یه مقایسه بکنین ! خیلی چیزارو که سی ساله پیش بد میدونستیم امروز جزء خوبی هایه زندگیه ماها شده ! 

 

نوشته شده در 87/11/11ساعت 19:14 توسط مردم| |

دیروز تو خبرها خوندم که نیروهایه مسئول با چکمه هایه بلند که مظهره بدحجابی تو جامعه اس مبارزه میکنن ! حقیقتش نفهمیدم رابطه چکمه با بدحجابی چیه ؟ کاری ام ندارم که آیا نیّته کسی که چکمه بلند می پوشه چیه ؟ اینم نمیدونم که علته این همه بگیروببند و گیر دادن به ظاهر آدما واسه چیه ؟

اینکه باید فرهنگ و اخلاق جامعه محفوظ بمونه حرف درستیه، اینکه باید حّد و حدود افراد جامعه رعایت بشه حرف درستیه، اینکه باید شعائر دینی و مذهبیه ما حرمت گذاشته بشه حرف درستیه اینکه برای بدست آوردن و از دست دادنه خیلی چیزا خونه دل خوردیم حرف درستیه، امّا

یه واقعیت هست که بهش توجه نمی کنیم ، هر از چند گاهی که فیلمون یاد هندوستان میکنه و باز می بینیم که یه کم جوونا به خودشون رسیدن و نونوار شدن ، همین که می بینیم یه مدلی رو انتخاب کردن و پوشیدن ،  تصمیم می گیریم بزنیم تو ذوقشون که چی ؟ اینها مظاهره بی فرهنگی و بدحجابیه !

سی ساله پیش وقتی که صف های متحد تشکیل شد و یک صدا یک هدف فریاد شد اصلاْ صحبته این حرفا نبود که اگه قرار بود این ظاهر بینی ها مطرح بشه باطنه کار پنهون می شد ! اصلاْ صحبته پیراهنه آستین کوتاه و کراوات نبود ، صحبته روسری و چادر نبود ، صحبته ریش و مو نبود !

سالهای سال گذشته و هنوز اندر خم یک کوچه ایم ، هنوز نتونستیم یه الگویه درست و مناسب ازنوع رفتار و پوشش صحیح به جوون ارائه بدیم ، جوونی که سه نسل از اون دوره فاصله داره و خیلی چیزا واسش قابل هضم و پذیرش نیست ! یادمون باشه یه جوون عروسک دارا و سارا نیست که هر جور خواستیم لباس تنش کنیم و به جایه عروسک خارجی تو بازار داخلی رواج بدیم ، اون عقل و گوش و چشم داره و همه چیز رو به جایه خودش طلب می کنه ! مطمئن باشیم که اصالته فرهنگیه ما با چکمه کوتاه حفظ نمیشه بلکه با فکر و عقل بلنده که محفوظ می مونه ! 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 87/11/02ساعت 19:7 توسط مردم| |

اون زمان اینقدر تفاوت نگاه و عقیده بینه والدین و فرزندان نبوده اتفاقاْ هم تعداده فرزندان بیشتر بوده و هم اختلافه عقیده ها بیشتر اما زندگی و رفتار خونواده غالباْ حوله محور پدر و مادر و متاثر از نگاه و نظر اونها اداره میشده .

امر و نهی والدین حتی تا سن و سالی که پسر و دختر میخواستن خونه بخت برن وجود داشته تازه تویه انتخابه شریکه زندگیه فرزندشون هم دخالته مطلق میکردن و بچه ها هم عیناْ می پذیرفتن، خیلی ها فقط با دیدنه عکسه دیگری همسرشون رو انتخاب کردن ، خب رسم همین بوده دیگه !

منم همه اینهارو فقط شنیدم نه اینکه اونهارو قبول داشته باشم بگم خوبه یا بده ، نه اصلاْ کاری به خوب و بدش ندارم ! اما یه چیز هست اونم اینکه بالاخره زندگی ها موفق تر از حالا بوده ، رضایتمندیه خونواده ها از همدیگه خیلی بیشتر بوده ، قوام و پایداریه زندگی ها به مراتب بهتر از حالا بوده ، خب شاید دلیلشم این بوده که هر کسی خودشو ملزم به رفتنه مسیره زندگیه والدینش می دیده ! پسر باید می رفت راه پدر رو تویه مغازه و کارگاه و تجارتخونه ادامه میداد دختر هم راه و رسمه مادر رو ملکه ذهنه خودش می کرد ! تک و توکی هم بودن که میکندنو میرفتن راهه رشد و تعالی رو جوره دیگه ای طی می کردن و سری تویه سرا در می آوردن ، پدر و مادر هم خوشحال از این موفقّیت اما حقیقتش اینه که باور نداشتن کسی خلافه موجه آب بره و به ساحل برسه !

میخوام بگم نسل ها به تبعه گذره عصرها خیلی متفاوت میشن ، درک و دریافتشون از واقعّیاته زندگی خیلی متحول میشه ، اگه عرصه و مجالی داده بشه شاید کسی غیره اونی که فکر میکنیم تحویل اجتماع بدیم ، گرچه می دونم پذیرفتنش واسه پدر و مادری که زحمته ده عالم رو واسه فرزندش می کشه خیلی سخت و سنگینه !

 

نوشته شده در 87/10/24ساعت 22:16 توسط مردم| |

با همه ارادتی که به صاحبه این ماه و این ایّام دارم و با همه شیفتگی و شوقی که به حضوره در مجالسه عزایه روزهایه تاسوعا و عاشورا دارم و با همه اعتقادو ایمانی که به لطف و کرامته مولی و سرور شهیدانه کربلا دارم اما از یک واقعیته نامیمون نیز نگرانم !

سالهاست که با گریه و عزایه شهادته آن امامه معصوم و اهله بیته مظلوم و یارانه باوفایه او خو گرفته و آشنائیم . به یُمنه وجود و نعمته حضوره پدران و مادرانه مومنی که همواره سر در گرو عشقه ائمه و امامانه معصوم داشته اند ما نیز ، این روزها و شب ها ره سویه خیمه عزایه آن یگانه مظلوم عالم می بریم تا شاید از فیضه معنویته این ایاّم بهره مند شویم . انشاالله

اما نگرانی از این است که پیرایه هایه بسته شده به واقعیاته این حادثه بی نظیر شان و جایگاهه والایه آن را در میانه نسل هائی که بیشتر به ظاهره امر می پردازند تا باطنه آن تنزل دهد! متاسفانه چند سالی است که عده ای خواسته یا ناخواسته ، عمداْ یا سهواْ قدم در راهه خرافه گوئی و ذهن پردازی پیرامونه این واقعه عظیم گزارده اند و تاسف بارتر آنکه بسیاری از جوانان با تاسی به این اوهامات دست به اعمالی می زنند که موجبه وهنه این حادثه خونباره تاریخه بشریت می گردد !

اگرچه بسیاری از بزرگانه دین دائماْ نسبت به پرهیزه از این رفتار هشدار داده اند و اگرچه بسیاری از گویندگان و خطبایه صاحب نام و مطّلع در بیانه واقعیاته کربلا و عاشورا همّت گمارده اند اما حجمه واگویه هایه غیرمنصفانه و نقدهایه دور از واقعیّت که بیشتر رنگ و بویه خودنمائی در آن جلوه گر است تا تبلیغ دین نیز کم نیست ! نکند که دلبستگیهایه کاذب زمینه هایه دلخستگی از اصله شعائره دینیه مارا فراهم نماید !

 

نوشته شده در 87/10/15ساعت 22:56 توسط مردم| |

بعضی ها دوست دارن مسیر زندگی رو با احتیاط برن زیاد اهله ریسک نیستن ، بعضی ها دوست دارن مسیر زندگی رو از جاده هایه پر فراز و نشیب طی کنن خیلی هم اهله ریسک و خطرن ، بعضی ها دوست دارن مسیر زندگی رو با نشونی و علائمی که دیگرون بهشون میدن برن جلو واسه همین همیشه در حاله پرسو جویه راه و روشه زندگی از اهله تجربه ان ، امّا امّا امون از بعضی ها که نه دوست دارن احتیاط کنن نه دوست دارن ریسک کنن و نه اهله راهنمائی گرفتنه از تجربه و روشه دیگرون هستن !

من میگم اون سه دسته اولی زندگی رو با مطالعه میبرن جلو بالاخره فکر کردن و عقلو به کار انداختن تا یه ایده ای رو واسه خودشون مبنا قرار دادن ولی دسته چهارم اون کسائی ان که بی فکر و مطالعه اسب زندگی رو می تازونن معلومم نیست آخر عاقبت این مَرکبه سرکش کی سواره خودش رو به زمین میزنه ! خیلی از این آدما اسب تازیه خودشون رو به حسابه زرنگی و ذکاوته خودشون میذارن اماّ غافل از این رسمه زمونه که سره آدمایه بی فکر و ناسپاس رو به سنگه غفلت می کوبه !

پیدا کردنه راه و مسیره همواره زندگی کاره مشکلی نیست کافیه یه نگاه به اطراف خودمون بندازیم چه بسیارن آدمای موفّقی که قدمه اول رو از همون روزه نخست درست برداشتن ، هرجا که وظیفه و مسئولیتی داشتن به جّد و جهد انجام دادن ، هرجا که عهده داره امانتی بودن به منتهایه تعهد نگهداره اون بودن و همین هم شده مایه عزّت و آبرویه اونها امّا در عوض جبرانه خسارته ناشیه ازطی کردنه مسیره ناهمواره غفلت و بی تجربگی اونم توی این دوره و زمونه کاره خیلی مشکل و طاقت فرسائیه ! به نظرم بعضی ها شیپور زندگی رو از سره گشادش میدمن !

 

 

نوشته شده در 87/10/08ساعت 22:41 توسط مردم| |

امروز روی یکی از بیلبوردهای سطح شهر تبلیغی رو دیدم که کمی برام تعجّب آور بود ! تبلیغ مربوط بود به یک نشریه فرهنگی به مدیر مسئولیه فلان قهرمانه سابق ورزشی . کسی که سال ها روی تشک زحمت کشیده بود و اسم و رسمی اول واسه خودش و بعدش ام واسه مملکت آورده بود . البته تعجّب من نه بخاطره این که چرا این آقا نشریه تاسیس کرده بلکه بیشتر از این بابت که چطور بعضی ها دوست دارن همیشه آوازه و شهرتشون تو سطح شهر و کشور پیچیده باشه !

من از همون موقعی که اینا خانوادگی به یُمن نام و نشانه ورزشی به دامن سیاست غلطیدند افسوس خوردم ، از اینکه کسی ادامه زندگیه قهرمانیشو در پیوند به تنه سیاست ببینه تعجّب کردم ! از اینکه هنر و ورزش نردبانه سیاست و شهرت بشه سخت دلگیر شدم ! البته هر کسی اختیار زندگیه خودش رو داره اما من میگم انتخاب این راه حیف بود !

مگه کم داریم آدمائی که تمامه زندگیشون هنر و قهرمانیه ولی در اوج گمنامی اَن ؟ مگه کم داریم انسان هائی که به تعداده سال هایه عمر با برکتشون رساله و تحقیق دارن اما هرگز به سیاست رویه خوش نشون ندادن ؟ مگه کم داریم هنرمندائی که سال هاست مردم از صدایه دلنشینه دعایه اونها کسبه فیض میکنن اما هرگز حاضر نشدن چهره شون در رسانه عمومی منعکس بشه ؟

چرا بعضی ها دوست دارن به هر قیمتی آوازه و شهرت داشته باشن؟ یه روز با نام ورزش و قهرمانی یه روز با کسبه عنوانه سیاسی یه روز با چهره مطبوعاتی و یه روز با فعالیّته اقتصادی ! جالبه که وقتی هم ازشون میپرسن جواب میدن که همه این کارارو با نیتّه خیر و خدمته به مردم انجام میدن ! خدا قبول کنه !

نوشته شده در 87/10/02ساعت 18:53 توسط مردم| |

یه نگاهی به اسامی فروشگاه ها و مغازه های مسیرتون بندازین ! " موبایل الزهرا " ، " تعویض روغن ولیعصر " ، "چلوکباب المهدی" ، "مسافرخانه امام رضا " ، "سّید ارزان فروش" و بسیاری شبیه این اسم ها که من اِبا دارم از نوشتنشون تو تمام شهر و دیار این مملکت وجود داره بدون اینکه کسی معترض بشه ! 

این همه بگیر و ببند اداری و این همه خدم و حشم برایه گرفتنه یه مجوز کسب و باز این همه مدعیه بازرسی و نظارت به شیوه کار بازار اما دریغ از یه نگاه به این همه آشفته بازار اسامی ! شمائی که مدعی هستی برای نامگذاریه فلان کوچه به نام فلان شهید باید شورای نامگذاریه شهر تشکیل بشه و مصوبه بده خب یه نیم نگاهی ام به این هرج و مرج نامگذاری صنفی داشته باش !

اگه ما فکر می کنیم با گذاشتنه اسامیه متبرکه ائمه و معصومین روی مغازه و فروشگاه خودمون عمقه ارادت و اخلاصمون به اون عزیزان تجلی پیدا میکنه و یا اگه فکر می کنیم بازار سوداگری و دادوستد روزمره مون به یمن نام اون بزرگواران رونق پیدا میکنه ، باید بگم زهی خیال باطل !

چرا اجازه میدیم حدومرز و حریمه مقدسات شکسته بشه و از هر نام و وجهه مقدسی واسه نوندونیه خودمون استفاده کنیم ؟ نکنه که خدایه نخواسته فکر کنیم گناه اجحاف به مشتری رو میتونیم پشت اسماء مقدسه ائمه و معصومین پنهون کنیم !

 

نوشته شده در 87/09/28ساعت 14:22 توسط مردم| |

میگم این حج رفتنه یه عده شده زحمت واسه بقیه ! یه بار وقته رفتنشون باید بری فرودگاه یه بارم موقعه اومدنشون ، حالا شب باشه روز باشه یا نصفه شب خدا میدونه ! ساعت ها انتظار که آقا و خانوم تشریف ببرن بعدشم باز ساعت ها منتظر که حاج آقا و حاجیه خانوم به سلامتی تشریف بیارن !

البته منظورم این نیست که رفتن یا اومدنه پدر و مادر واسه فرزنداشون یه زحمته اما اینکه توقع داشته باشن واسه فلان کس که سالی یه بارهم نمی بینیش دچار زحمت بشی و از کار و زندگی بیفتی جایه گله داره ! تازه این سنَت غیرحسنه چشم روشنی بردن واسه اون بندگانه خدا که بعد بشه مایه هزار فکر و زحمت واسه اونها از همه چیز بدتره !

کمترینش نوشتنه همین پرده ها و پارچه هایه رنگ و وارنگیه که از دو روز قبل تا یه هفته بعد از اومدنه حاج آقا و حاجیه خانوم دم در خونشون آویزون میشه و عالم و آدم میفهمن که فلان کس رفته زیارته خونه خدا ! بعضی وقتا اینقدر تعداد اونها زیاده که چندتا چندتا رو هم نصب میشه ! من موندم که واقعاْ این کارا چه ارتباطی با زیارته خونه خدا داره !؟

من نمیدونم کسی که عادت کرده سالی یه دفعه بره زیارت خونه خدا،حالا چی واجب چی عمره،دیگه تبلیغاته محلَی ش چه صیغه ایه ؟ این همه تشریفات که وارد زندگی و دین و ایمونه ما مردم شده واسه چیه ؟ خدا کنه که باطنه ما به حج بره و حاجی برگرده نه ظاهره ما !

نوشته شده در 87/09/20ساعت 22:31 توسط مردم| |

از وقتی که تو این مملکت بعضی از رشته های ورزشی سیاسی شد و از اقبال عموم بخصوص نسل جوون برخوردار شد و از زمونی که یه عده بخاطر مقبولیت اجتماعیه اون رشته ورزشی فهمیدن که نازشون خریدار داره و میتونن از پرتو نیم نگاه فلان مسئول و مقام کشوری دکون دستگاهی واسه خودشون راه بندازن ، وضع اون عده شد همینی که هست و می بینیم !

از وقتی که تو بوق های زمین ورزش دمیدن که این بازیکن چیه ک هست و فلانک و با هر ضربه توپی که به فلان سویه زمین زد تومن تومن سکه و ارز و طلا دادن بعدشم به حساب خودشون فرستادن تو لیگ فلان کشور اروپائی که بشن مثلاْ کیه ک و کیه ک نتیجه ش شد همین چیزی که الان رخ داده و می بینیم !

نمیخوام همه کسائی که خاک زمین و آفتابه میدون ورزش رو خوردن زیر سوال ببرم اما چطو شد که تو این مملکت فقط بازیکنایه فلان رشته ورزشی اینقدر لایق ناز و نوازش و تکریم شدن و بقیه لیاقته یه ذره نگاهم پیدا نکردن؟ مگه ما کم داشتیم کسائی که پهلوون واقعی بودن و اخلاق و منش ورزشیه اونها به واقع زبونزده خاص و عام شده بود ؟

وقتی که اخلاق تابع سیاست بشه همینه ، وقتی که پول و جایزه و خونه و ماشین رو فقط به برد بدیم همینه ، نتیجه ش میشه این که فلان ستاره مثلاْ جهانیه ما با مشت و لگد یه خبرنگار بی دفاع رو زخمی کنه که مثلاْ آقا تیمش باخته ! سلام قهرمان ، از کوزه همان برون تراود که در اوست !

 

 

 

نوشته شده در 87/09/11ساعت 18:31 توسط مردم| |

داستان حزن انگیز عاقبت زندگیه " آمنه " رو از زبون خودش که تو دادگاه رسیدگی به جنایت اسیدپاشی به صورتش گفته بود تو روزنامه خوندم ! دختر جوون و تحصیلکرده ای که تو آتیش بی احساسیه یه آدم بی عقل سوخت و زندگیه خود و خونوادش تو این حادثه غیر قابله تصور تباه شد !  

وقتی عکس زیبایه آمنه رو قبل از اسیدپاشی و تصویر صورت سوخته و چشم های نابینا شده اون رو بعد این واقعه تلخ دیدم به دله سنگ و بیرحم جوون بی عقلی که منتهای آرزویه زندگیش به چنگ آوردنه آمنه بود سخت نفرین کردم ! چطور آدم میتونه شش ساعت سره راهه یه نفر منتظر بمونه تا یه پارچ اسید رو به صورت اون بپاشه ؟ اسیدی که میتونه فلز سخت رو تو خودش حل کنه با گوشت و پوست و دیدگان آمنه چی کرد !؟

چهار سال از این واقعه میگذره ، آمنه گفته بود در این مدت چوب حراج به زندگیه پدرم خورده تا منو درمون کنه ، آخرش هم نتیجه نگرفته و باید تا ابد دیدگان بی فروغش منتظر بمونه ! اون حتی لابلای صحبتش مرگ رو بهتر از این زندگی دونسته بود چرا که حداقل خونوادش از یه عذاب تدریجی رها میشن ! مادر و پدری که با هزار آرزو دختری رو بزرگ کردن و تحویل اجتماع دادن اما حالا باید تا زنده ان شاهد آب شدن شمع وجود اون باشن و اشک بریزن !  

جامعه ما مثل همه جوامع دیگه هر روز و هر ماه و هر سال شاهد اینگونه قساوتها و بیرحمی هاییه که ریشه اش رو باید در عقده های روانی و افسردگی های خطرناک برخی افراد جستجو کنیم ، افرادی که جای جای این اجتماع حضور دارن و شاید همه ما هر روز باهاشون سروکار داریم ، اینکه منتظر بشیم تا جرم و جنایتی اتفاق بیفته و بعد بریم سراغ بگیر و ببند و محاکمه و قصاص ریشه حل مشکل نیست ، خیلی از این وقایع رو میشه با تدابیری جلوگیری کرد ، مگه آمنه دو روز قبل این حادثه به کلانتری مراجعه نکرده بود و نگرانیه خودشو نگفته بود ؟ اما متاسفانه گفته بودن تا جرمی رخ نده اونها نمیتونن دخالت کنن ! چرا باید همیشه منتظر شیوع بیماری باشیم بعد بریم سراغ دوا و درمون ، آمنه و امثال آمنه ها قربانیه بی فکریه اجتماع میشن ! 

 

نوشته شده در 87/09/08ساعت 5:19 توسط مردم| |

دیروز یه جلسه ای بودم که اتفاقاْ مدیر یه مدرسه ابتدائی سخنرانی میکرد ، از نوع نگرش والدین به تربیت فرزند و انتظاراتی که از مدرسه دارن انتقاد می کرد ! می گفت : پدر مادرا فقط به دفتر دیکته فرزندشون نگاه میکنن که مبادا نوزده و هفتاد و پنج صدم گرفته باشه ! و هیچ کاری به تربیت اخلاقی و اعتقادی فرزند خودشون ندارن و از این دست گلایه ها که البته به جایه خودش درسته !

اونچنون غرقه صحبت هاش شده بودم که خوده ایشون متوجه شد و یه نگاهی از سر تعجب به من کرد انگاری میخواست بدونه که در پاسخ به حرفاش چی تو ذهنم داره میگذره ، منم که حقیقتش رفته بودم تو سیر خاطرات گذشته خودم ، اون سالها که ابتدائی بودم و بعد دوره راهنمائی و بعدشم تا حالا !

وقتی میگفت : هیچ مادر پدری پیدا نمیشه بیاد از معلم فرزندش بپرسه که بچه من از نظر اعتقادی چه جوریه ؟ از نظر اخلاقی چه جوریه ؟ تو مدرسه به بزرگتر از خودش سلام میکنه یا نه ؟ و سوالاتی از این دست ، با خودم فکر می کردم که خب ، مادر پدر ما که واقعا پی گیر این مسائل بودن چه دلیلی داشت؟ مگه اونا از والدین حالا بیشتر میفهمیدن یا سواد داشتن ؟ 

نه، نه بیشتر میفهمیدن نه بیشتر سواد داشتن اما یه تفاوتی هست ، اونم نوع نگاه جامعه اون زمان با حالا بود ! حالا اینقدر تو بوق کردن که بله ، ما مثلاْ داریم اخلاق حسنه ترویج می کنیم و شاید خیلی ها باورشون شده که خبریه و مسئولیت خودشون رو انداختن گردن جامعه ، غافل از اینکه هیچ خبری نیست و سقوط هنجارهای اجتماعی به مراتب بیشتر از اون موقع ها شده !

اون موقع ها کسی اگه میخواست جائی استخدام بشه به نمره انضباطش تو دوره تحصیل اهمیت میدادن و نگاه میکردن اما حالا که مینویسن شرط استخدام : معدل بالا از دانشگاه معتبر دولتی نباید توقع داشته باشیم کسی به درس اخلاق و انضباط و اعتقاد توجه داشته باشه ! پدر و مادرا حالا فقط نگران آینده معیشتیه فرزنداشون هستن نه آینده اخلاقی اونا ! 

نوشته شده در 87/09/01ساعت 7:23 توسط مردم| |

کاسب های قدیم یه دفتر داشتن که همه دخل و خرج روزمره خودشونو توش می نوشتن و حساب بده بستون همه رو هم داشتن . شما اگه خرید می کردی ازشون و ریالی بدهکار میشدی یا طلبکار ده سال بعدم اگه میرفتی سراغشون ریال طلب یا بدهی تو باهات حساب میکردن ! چرا ؟

همون موقع ها باز رسم بود وقتی یکی از همین کاسب های محل میخواست بره سفر حج همه خورده حساب های طلب یا بدهی رو صاف می کرد و اصطلاحاْ حلال بودی می طلبید و میرفت سفر زیارت خانه خدا ، بعدشم که برمی گشت اعتقادش این بود که انگاری دوباره صاف و پاک متولد شده ! چرا ؟

حالا این چیزا خیلی قدیمی شده ! تو تاکسی که می شینی مابقی پولتو اگه طلب کنی و بخوای با هزار نازو ادا بهت میدن ! توی نونوائی که میری مونده پولتو اگه بگی شاید یه تیکه نون بزاره روی نونت و بهت بده ! حتی فروشگاه های امروزی که کلی خدم و حشم دارن واسه پول گرفتن و برگه خروج دادن باز انتهای فیش صادره می بینی طلبکار بودی ولی هیچ به روی خودشون نیاوردن که حسابتو بدن ! چرا ؟

همه این چراها رو گفتم واسه اینکه بدونیم چرا قدیمی ها توی کارشون برکت بود و گشایش ! با همون کاسبی جزئی که داشتن خودشون که نه شاید چند نسل بعدشون هم از میراث بجا مونده اونها خیر میدیدن ! اما حالا روز و شب ده جا که کار هم بکنی باز هشتت گرو نه ته !

نوشته شده در 87/08/25ساعت 18:50 توسط مردم| |

بعضی و قتا حس می کنی یه دستی داره نگهت میداره ! بعضی وقتا حس می کنی یه ریسمون نامرئی لب پرتگاه از سقوط حتمی نجاتت داده ! یه مو قع هائی احساس می کنی یه نیروی عجیب تو زندگی رو به جلو میبرت یا رو به عقب میکشت !

این حالتا تو زندگیه همه ما رخ داده حالا یکی فهمیده یکی ام نفهمیده و از کنارش گذشته ، مهم اینه که بدونیم دست هدایت و راهنمائیه ما هرگز کوتاه نشده و در همه لحظه های عمر یه جورائی نگهدارمونه! البته اگه اعتقاد به این واقعیت تو وجودت نباشه یا کمرنگ باشه هیچ وقت نمیتونی احساس بودن این کمک خدائی رو تو زندگیت لمس بکنی !

سالها پیش کمک و گره گشائیه عجیبی رو از ولی نعمت خودمون هشتمین امام رئوف و مهربون حضرت رضا (ع) دیدم که هرگز نمیتونم اعتقاد به وجود دست الهی و خدائی رو که در لحظه های غریب به یاری و فریادرسی ما انسانهای محدود و ناتوان میاد از دست بدم !

من شنیدم و یقین قطعیه که روز تولد حضرت رضا (ع) روز زیارت مخصوص اون امام همامه . تو این روز هرچی ازش طلب کنی و حق باشه بهت میده به شرطی که راز و نیازت خالص و بی پیرایه باشه ، میتونین ازشون بخواین ایشالا که حاجتتون روا بشه !

نوشته شده در 87/08/17ساعت 19:3 توسط مردم| |

هر چی بیشتر زمان میگذره زمونه بیشتر عوض میشه ، هر چی بیشتر می ریم جلو کمتر از گذشته ها آثاری به جا می مونه ، هرچی بیشتر رنگ تجدد به خودمون می گیریم سنت ها بیشتر رنگ می بازن ، هر چی بیشتر می دونیم شاید کمتر به فکر چاره می افتیم ، حالا چرا ؟ دلیلشو منم نمی دونم !  

یادمه اون موقع ها وقتی کنار دست پدر توی کارهای روزمره بهش کمک می کردم ، یه حد و مرزهائی رو تو کارش قائل بود که هرگز تن به چشم پوشی از اونها نمی داد ، البته بیشتری ها اینطوری بودن و اعتقاد به خیلی اصول تو وجود مردم زنده بود ، حالا چرا ؟ دلیله اونم نمیدونم !

یه نگاهی به اطراف خودتون بندازین ، تعهد به کار و قول و عمل رو چقدر می بینین ؟ راست و دروغ معنا و مفهومه خودشو از دست داده ! مصلحت اندیشی و نون به نرخ روز خوردن واجبه بر هر تصمیم و سخنی شده ! حق و ناحق دیگه جائی نداره ، خیلی ها تو دلشون به این حرف ها می خندن و طعنه می زنن ، حالا چرا ؟ دلیلشو واقعا نمی دونم !

انگاری خیلی از حرف ها و سخن های نغزی که شعراء و ادبا ء توی سال های دلتنگی و غربته خودشون گفتن و نوشتن نسخه دردهای امروز ماست ، وقتی میخونی احساس می کنی مخاطب اونها مائیم ، " چشم ها را باید شست ، جوره دیگر باید دید " همین !

نوشته شده در 87/08/07ساعت 21:55 توسط مردم| |

از همون روز اولی که وارد دانشگاه شدم می شنیدم که بچه های سال بالائی می گفتن : اگه درس دینامیک رو پاس کردی فکر کن مدرکتو گرفتی ! ترس از این درس اونچنون گریبانم رو گرفته بود که فکر می کردم هرگز نشه از سدش عبور کنم و آخرشم داغه مدرک رو به دلم بذاره ! بالاخره لحظه حساسه انتخاب این واحد در نیمه راهه تحصیل فرارسید ، اولین جلسه که رفتم سره کلاس ، استاد بعد از معرفیه مختصر خودش به این نکته ظریف اشاره کرد که بطور معمول از یک کلاسه ۵۰ نفره در هر ترم حدود ۱۰ نفر این درس رو با موفقیت پاس می کنن ! لذا توصیه کرد که دانشجویان در انجام همه خواسته های استاد که از جمله خوندنه درس از روی متون زبان اصلی بود همت لازم رو داشته باشن .

اون ترم به سلامت سپری شد و من هم جزء ۱۰ نفر شدم اما خاطره تلخه سختی و زجره خوندنه شبانه روزیه اون درس هنوزم بعد از گذشت سال ها از ذهنم محو نشده ! واقعیت این بود که درسه دینامیک مطلب آموزنده خاصی نداشت فقط تنها مزیتش این بود که با مسائله سخت و پیچیده خودش روشه فکر کردن و تجزیه و تحلیله شرایط رو به دانشجو می آموخت . در واقع به فرد جهت گیریه فکریه خاصی می داد که خودش رو برای ورود به مباحثه تخصّصیه مهندسی آماده کنه ! به نظرم پیش بینیه این درس در نیمه راهه تحصیل و در ابتدای ورود به دروس اصلی خیلی معنادار بود !

اگه نیک نگاه کنیم می بینیم که در نیمه های راهه زندگی فردی و اوائله ورود به زندگیه مستقل اجتماعی هم بعضی از نکته ها و داستان ها و سوژه های مهم و در عینه حال سخت وجود داره که درک معنای اونها می تونه جهت گیری و تحلیله خاصی از زندگی رو به همه ما بده ، به شرطه این که از روبرو شدنه با اونها واهمه نداشته باشیم !

نوشته شده در 87/07/29ساعت 20:36 توسط مردم| |

خیلی از بچه های اون دوره رو دیگه نمی بینم بعد از تموم شدنه دوره تحصیل راهنمائی و متوسطه و بعدشم دانشگاه هر کسی رفت سراغ سرنوشت ! بعضی ها بعد از همون دوره متوسطه رفتن سراغ بازار رو چسبیدن به کار، بعضی ها هم مثل خود من عشق دانشگاه و کسب علم و عنوان زد به سرشونو شب و روز نشستن به خوندن ، از اون بچه ها الان خیلی هاشون اسم و رسمی دارن که باعث افتخار همه ماست !

اینکه کی چیکار کردو کی چیکار نکرد اصلاْ مهم نیست ، بالاخره هر کسی یک سرنوشتی داره ، بعدشم  گذشته از این ، فکر و عقل هرکسی بهش میگه چیکار کنه ! مهم اینه که امروز ببینیم راهه رفته درست بوده یا غلط ؟ مهم اینه که ببینیم به آب رسیدیم یا به سراب ؟ مهم اینه که ببینیم درک ما از آینده ای که فکرشو می کردیم آرمانی بود یا واقعی ؟ و مهم تر اینکه آیا با شرایط خودمون کنار اومدیم یا نه ؟ 

بیشتر از اینکه ما تو سرنوشت خودمون نقش داشته باشیم زمانه در سرنوشت ما نقش بازی کرد و رفت ! اون بود که گذشته و آینده مارو رقم زد و حال ما در همین نقطه ای هستیم که می بینیم ! من نمی دونم شما تو کدوم نقطه ایستادین ؟ در اوج هستین یا فرود ؟ در خوشحالیه انتخابه راه درست یا پشیمانیه رفتنه راه غلط ! هر چی که هست حاصله زندگیه من و شماست ، اگه خوبه باید ادامه داد و اگه بد باید فکری براش کرد ! امروز نتیجه دیروز و فردا نتیجه امروز !

شاید خیلی از ماها دچار تفکرات ناشیه از تعصّبات کور و بی منطقی شدیم که حاصلی جز عقب موندگی و پسرفت نداشت ! البته بعضی هامونم زندگی رو بر اساس واقعیت های درونی و بیرونیه خودمون برنامه ریزی کردیم و حاصلش پیشرفت بود و اعتبار ! تجربیات زندگی رو از هم دریغ نکنیم !

  

 

نوشته شده در 87/07/20ساعت 20:8 توسط مردم| |

هنوزم که هست وقتی اول مهر میاد دلم باز هوائیه رفتن به مدرسه می شه ! دوست داشتم همون کیف چرمی مشکی بزرگ رو با اون سگک درشت برمیداشتم ، داخلشو پر کتاب و دفتر و مداد رنگی می کردم و می رفتم سر کلاس ، همون کلاس های قدیمی با نیمکت های سه نفره ، هنوز خوب یادمه کلاس های دوره ابتدائی رو !

اون موقع ها از تشریفات حالا خبری نبود ، جشن اولی ها ئی در کار نبود ، کلاس اولی و کلاس پنجمی باید اول مهر میرفتن مدرسه و بعدشم سر کلاس و اومدن آقا یا خانم معلم و شروع درس . از فیلم و عکس و تزئین مدرسه و موسیقیه روز اول مهر اصلاْ خبری نبود . پدر و مادرا هم اینطوری نبود که بیان تا ظهر توی حیاط مدرسه منتظر باشن ببینن بچه شون سرکلاس می مونه یا نه !

یک ماهی که از شروع سال می گذشت و بچه ها خودشونو نشون میدادن و معلما می فهمیدن کی تنبله و کی زرنگ تازه سروکله چوب تَرکه و حتی نیمکت فلک توی صحن مدرسه پیدا می شد ، دیگه کمترین تنبیه اون موقع خودکار لای انگشت بود ! البته در کنارشم کارت های آفرین و صد آفرین و هزارآفرین بود که به بچه درسخونا میدادن !

اون سال ها با همه سختی ها و شیرینی هاش گذشت ، خیلی از اون بچه ها خوب خوندن و راهی دانشگاه شدن و امروز هم کنار گوشه این مملکت دارن خدمت می کنن ، یا استاد دانشگاه شدن ، یا پزشک متخصص و جراح شدن ، یا مهندس و کارخونه دار و مدیر شدن ، یه عده هم راهی بازارکار و مغازه دارشدن !

من نمیدونم نظام آموزشی اون موقع بهتر بود یا حالا ولی اون چیزی رو که خوب می شه حس کرد اینه که رفتارهای اون موقع اگرچه همش قابل دفاع و تائیدم نیست اما شخصّیت و اعتماد به نفس عجیبی به انسان می داد ، چیزی که الان کمتر می شه دید ! 

نوشته شده در 87/07/05ساعت 11:53 توسط مردم| |


Design By : Night Skin